عرفانعرفان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

خاطرات نی نی مون

غربالگری سه ماهه اول

صبح ساعت 6 بیدار شدم تا هم صبحانه بخوریم هم کم کم حاضر بشیم بریم برای غربالگری. ساعت 8 صبح ازمایشگاه بودیم برای پذیرش یه سری فرم دادن که پر کنم. و بعدش منو فرستادن برای ازمایش . دستم رو کلی سوراخ کردن. نمی دونم از اضطراب بود یا از چیز دیگه نه خون زیادی تونستم بدم و نه رگ دستم پیدا می شد. خلاصه با بدبختی یه مقدار خیلی کم از من خون گرفتن. یه ادرس دادن گفتن به این آدرس مراجعه کن برای سونوNT . با بابایی به سمت سونو رفتیم اونجا هم یه کم معطل شدیم خانوم منشی بد اخلاقش به من میگفت آب میوه شیرین بخور . اما خوب منم خودم رو میشناختم صبح مایعات اذیتم می کرد. گوش نکردم ولی کلی شکلات خوردم. حتی وقتی نوبت من شد یه دونه شکلات هنوز تو دهنم بود. ...
28 دی 1393

صبور بودن سخت است

سخته که آدم بخواد صبوری کنه وقتی یه دنیا دلهره تو وجودمونه. سخته بخواد بگه خوبم هیچی نیست وقتی یه عالمه دلتنگه . و سخته با همه این حال های بد مریض داری کنی. آره گلکم، بابایی امروز حالش خیلی بد بود. تب و لرز شدید کرده بود. هنوز هم تب داره. خیلی حالش بده مامانی. براش دعا کن زودی خوب بشه . آخه فردا قراره بیایم که تو رو ببینیم. تو هم خوب باش تا بابایی انرژی بگیره. تا دل من شاد بشه. برای دیدنت لحظه شماری می کنیم . دردونه مادر قرار ما فردا ساعت 8 صبح  
26 دی 1393

اولین سفر

امروز خیلی یهویی جور شد که بریم یه سفر ، یه سفر کوتاه به شهر قم به همراه بابایی و عمو محمود . رفتیم زیارت حرم حضرت معصومه و زیارت مسجد جمکران . کلی برای سلامتیت دعا کردم. خداجونم نی نی من سلامت نگهش دار. ...
6 دی 1393

خوبی عزیزم خوب خوب

دردونه مادر دیروز یه روز سخت داشتم خیلی سخت. صبح مثل همیشه ساعت 10 مطب دکتر بودم حالم هم که می دونی اصلا خوب نبود مثل تموم این روز صبح ها . چشمت روز بد نبینه تا رسیدم دیدم 11 نفر جلوی من هستن اصلا باورم نمیشد. خلاصه نشستم و منتظر شدم. یک ساعت .... دو ساعت .... سه ساعت.... طفلک بابایی که می دونست چقدر حالم خرابه تند تند زنگ میزد ببینه چند نفر دیگه موندن . آخر هم یک ربع قبل از اینکه نوبتم بشه اومد. انقدر خوشحال شدم که به سمت ماشین پرواز کردم. رفتم اون تو یکم دراز کشیدم با بابایی حرف زدم حالم بهتر شد. بعدش هم نوبت من شد. رفتم پیش خانوم دکتر تمام آزمایش ها و سونو گرافی را ریز به ریز چک کرد. و گفت که خدا رو شکر حالت خو...
4 دی 1393

فسقل 13 میلی متری من

کلی سونو گرافی رفتیم نمیدونم چرا امروز هر جا می رفتم میگفتن سونو سلامت جنین امروز نیست یا غروب باید بیاید . بالاخره یه سونو گرافی پیدا کردیم و برای ساعت 7 شب وقت گرفتیم. باید چند ساعتی رو میگذروندم تا زمان سونو برسه. ساعت 6:30 دقیقه رفتیم برای سونو بابایی میگفت رفتی تو بپرس ببین میذارن من بیام اگه گذاشتن زنگ بزن. بالاخره منو صدا کردن. رفتم داخل و خوشبختانه اجازه دادن بابایی هم بیاد تو . وقتی که داشت تو صفحه مانیتور عکس تو رو آقای دکتر به ما نشون میداد. نمی تونستم جلوی لبخندی که تقریبا و تحقیقا یه خنده بود رو بگیرم . اقای دکتر گفت خوب این ساک حاملگی . اینم جنین. اینم قلبش . می بینی داره می زنه. ( ولی من اصلا ندیدم. یه نگاهم به ...
29 آذر 1393

حال این روزهای ما

می گذرد... واقعا می گذرد اما اینکه چطور فقط ما میدانیم و خدایمان . فرشته ی آسمونی من وارد هفته هشتم از دورانی شدم که تو دل مامانی لونه کردی. طبق چیزی که خوندم الان به اندازه یه زغال لخته درشت هستی. خوشمزه من، من و بابایی خیلی دوستت داریم . بابایی که رسما میره و میاد میگه سرده نکنه نی نی من مریض بشه ، مراقب نی نی من باش و... راستی دردونه ی مادر اینجوری که بابایی داره پیش میره فکر می کنم کم کم بهت حسودیم بشه. اما خوب از اونجایی که من عاشقتم. پسسسسسسسسسسسسسسس فدای تو دردونه و فدای اون بابایی نازت. هر دوتون رو یه دنیا دوست دارم. بازهم مثل همیشه : سالم بمون . محکم بچسب به شکم مامانی.   ...
23 آذر 1393