عرفانعرفان، تا این لحظه: 8 سال و 9 ماه و 29 روز سن داره

خاطرات نی نی مون

سیسمونی پسر گلم -3

امروز بالاخره جشن سیسمونی شما گرفته شد.(94/03/22 ) خیلی خوش گذشت کلی رقصیدیم و شاد بودیم. لحظه های خوبی رو داشتیم امیدوارم که شما فقط احساس شادی کرده باشی. برات عکس های اتاقت رو در ادامه می ذارم. امیدوارم که خوشت بیاد . از مامانی و باباجون برای این همه خرجی که برات کردن ممنونم . کاش بتونم براشون جبران کنم. این دو روز گذشته مامانی و اعظم خاله اومدن کمک من که هم اتاقت رو بچینیم هم اینکه مرتب و تمیز کنیم برای جشن شما.   نمای کلی اتاقت رو بعدا تو یه پست جداگانه برات میذارم ، این پست به جزئیات سیسمونی شما می پردازه. اولین پست نمای کمد و ویترین شما هست. ( اون دو تا اسباب بازی بالا هم برای شما گرفته شده یکی هل...
22 خرداد 1394

قرار دیگری با خانوم دکتر

امروز مثل هر روز صبح زود آماده شدم تا برم مطب خانوم دکتر . خانوم دکتر مهربون شما و من رو معاینه کرد و ضربان قلب شما رو شنید . شما هم در تمام طول مدت معاینه خوابیده بودی. وزن مامان رو گرفت و گفت که به طور ایده آلی وزن اضافه می کنم و اینکه خودم اصلا چاق نشدم نشونه ای خوبی هست از اینکه شما تمام مواد مغذی رو جذب می کنی. خدا رو شکر . برام سونو نوشت و گفت که باز هم باید به استراحت خودم ادامه بدم. قرار شد با جواب شما سری بعد تاریخ زایمان رو تعیین کنه. یه جوریه دلم هم خوشحالم که داریم به آخر راه میرسیم هم ناراحت که دیگه باید با دیگرون تقسیمت کنم. ولی هر چی که هست اینکه سلامت باشی کفایت می کنه. بابایی که هر روز داره برای اومدن...
18 خرداد 1394

دومین پست سیسمونی پسر گلم - 2

بالاخره دوباره فرصت کردم تا از مابقی لباسات عکس بندازم. این سری لباس ها برای مهمونی های شما خریده شده. اگه مامانی بد سلیقه است ببخشید ولی من عاشقشونم.   امیدوارم دوستشون داشته باشی. سعی کردم رنگها تغییر نکنه ولی خوب یه کم تیره تر نشان داد. دوستت دارم دردونه مادر. ...
4 خرداد 1394

ملاقات دوباره با خانوم دکتر مهربون

پسرکم خوشگل مامان خوبی مامانی؟ اینروزها بیشتر از هر روز به تو فکر می کنم . تا یه لحظه حواسم پرت میشه.چنان لگدی میزنی که تا دوساعت غرق شادی و لذت میشم. هر روزم به برنامه ریزی برای کارای شما میگذره. دیروز یه وقت ملاقات با دکتر ارتوپدم داشتم . باید در مورد نوع زایمان ازش مشاوره می کردم. خیلی دوست داشتم که زایمان طبیعی داشته باشم. اما خوب با وجود اینکه مشکل دیسک کمرم خوب شده اما احتمال اینکه دوباره شدت بگیره هست. به خاطر همین گفت که صلاح نمیدونه که زایمان طبیعی داشته باشم و حتما باید سزارین باشم. خوب دیگه مامان جان با کلی ناراحتی از اینکه نمیتونم زایمان طبیعی داشته باشم برگشتم خونه. اما شب شما کاملا از دلم در آوردی . چنان م...
4 خرداد 1394

اولین پست سیسمونی پسر گلم - 1

از امروز میخوام آروم آروم از چیزایی که برای گل پسرم خریدم عکس بگیرم و بذارم . عزیزم سعی کردم برات زیبا ترین ها رو بگیرم. سری اول یه سری از لباس های راحتی دردونه ام. مابقی برای یه وقت دیگه نشستن زیاد اذیتم میکنه مامانی . دوستت دارم. ...
23 ارديبهشت 1394

دنیای معصوم و کودکانه اش

دنیای معصوم وکودکانه اش به من که یک زن هستم حس آرامش عجیبی میده.... وقتی که از همه مرد های زندگیم نا امید میشم و به یه گوشه پناه میبرم، یه مرد کوچولو میاد پیشم که نه شوهرمه ، نه پدرمه، ونه برادرم. اون تنها عشق زندگی منه که بادستای کوچولوی مردونه اش موهام رو نوازش میکنه و برای اینکه غصه هام رو فراموش کنم، با صدای قشنگش توی گوشم میگه : مامان، امروز موهات چقدر قشنگ شده ....... وتوی اون ثانیه هاست که من اوج میگیرم وبا تنها عشق زندگیم از ته دل میخندم.... آره .....تنها عشق زندگی من اون چشمای قشنگ مردونه ست که با نگاهش فریاد میزنه :مامان عاشقتم........ومن با تمام پوست و گوشت و خونم عشقش رو احساس میکنم ...
22 ارديبهشت 1394

قرار ملاقات 21 با خانوم دکتر مهربون عزیزم

همین که وارد اتاق شدم خانوم دکتر گفت وااااااااای چقدر عوض شدی؟ تپل شدی؟ نشستم و با کلی انرژی که از خانوم دکتر می گرفتم سوالام رو مطرح کردم. هم وزن من رو چک کرد که گفت یک کیلو بیشتر از میزان تعیینی اضافه کردم و هم ضربان قلب شما چنان لگد محکمی به دست خانوم دکتر زدی که هم ضربان قلبت تند شد هم دست خانوم دکتر پرید بالا. کلی خندید از شیطنت شما . قرار شد یه سری آمپول و قرص برای این سرفه ها مصرف کنم تا زودی خوب بشم چون اصلا برای شما گل پسرم خوب نیست. جلسه خیلی خوبی بود و قرار شد از این به بعد هر دو هفته یکبار برم. آخه دیگه داره به اومدن شما نزدیک میشیم. کاشکی سرویس خوابت زود برسه دستمون تا بتونم اون جشنی که دلم میخواد رو برات...
22 ارديبهشت 1394